ذبيح الله صفا
360
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
چو ديدمش بسر زلف همچو چوگانى * فتاد در قدم او سرم چو غلطان گوى بگفتمش كه مرا بوسهيى نخواهى داد ؟ * بغمزه گفت كه اى خيره ديده پنهان گوى بگفتمش كه سر زلف تو ربود دلم * بخنده گفت كه اى مردك پريشان گوى جواب دادم و گفتم كه اى نگار ظريف * اگرچه جان جهانى سخن بسامان گوى من آن كسم كه كسى با من اين سخن گويد * كه بردهام بسخن از همه خراسان گوى ز شاعران منم امروز در بسيط زمين * كه بردهام بفصاحت ز جمله اقران گوى خيالپرور و ايهامگوى و دورانديش * لطيفهساز و صناعتنماى و آسان گوى چنين كه بر گل رويت همى سرايانم * مرا مگوى كه شاعر هزاردستان گوى كسى كه وى بَرِ قاضى بفضل دعوى كرد * كجا شدست بيا گو بنظم برهان گوى اگر نكرد ز دعوى رجوع گو پيش آى * ثناى صدر صدور جهان ازينسان گوى ستوده عزّ دول آنكه در جهان كمال * ببرد ذات شريفش ز نوع انسان گوى جهان معدلت وجود طاهر آن كز فضل * بصولجان هنر مىبرد بپايان گوى ز كاينات برون برد گوى رفعت از آن * كه هست منطقه چوگان او و كيوان گوى * * قومى كه واقفند بر اسرار دلبرى * انصاف مىدهند كه بس خوب و دلبرى در هر نفس بغمزهء خونريز مىكنى * چندين هزار سوخته از جان و دل برى دل مىبرى و مىشكنى در كمند زلف * هرگز كسى نديده ازينگونه دلبرى خورشيد كيست در همه عالم كه او زند * با طلعت چو ماه تو لاف برابرى يا سرو خود كدام و كه باشد كه او كند * با قدّ دلفريب تو دعوىّ همسرى هركس كه جست وصل تو گويد به ترك سر * زيرا كه نيست عشق رخت كار سرسرى اى ماه دلرباى ستمكار بىوفا * بگذار جور و رنه ز دست تو داورى سوى جناب خسرو عادل برم كه اوست * قانون عدل و قاعدهء دادگسترى خورشيد عدل شيخ على آنكه مىكند * با اوج چرخ سدّهء جاهش برابرى * *